داستان
خرما و هندوانه
روزي مرد كشاورزي به سر زمين خود براي جمع آوري هندوانه هايش رفت. وقتي به زمين كشاورزي رسيد, ديد كه از هر بوته ي هندوانه يكي يا دوتا هندوانه روييده بو اين كمبود محصول به اين دليل بود كه آن سال باران به مقدار كافي نباريد بود. مرد كشاورز شروع به جمع كردن همان هندوانه هاي كم شد.او مجبور بود هندوانه ها را تا فاصله ي زيادي حمل كند, اين كار او را خسته كرده بود. براي رفع خستگي رفت كه زير سايه ي درخت نخلي(درخت خرما) كه در همان نزديكي بود استراحت كند. وقتي سرش را بالا آورد ديد كه درخت نخل چقدر خرما دارد. او با خود گفت:كاش خدا كاري مي كرد كه به جاي اين خرما ها روي درخت نخل, هندوانه مي روييد. در همين حال گنجشكي روي يكي از خوشه هاي خرما نشست و باعث شد يكي از ميوه هاي نارس و سفت روي سر كشاورز بيفتد. كشاورز كه كمي دردش گرفته بود دستي به سرش كشيد و گفت: حالا فهميدم كه چرا خداوند بزرگ, ميوه ي درخت نخل را هندوانه قرار نداده , اگر به جاي خرما هندوانه بر سرم افتاده بود حتما سرم ميشكست ويا از شدت ضربه مي مردم.
سپس دست هايش را رو به آسمان دراز كرد و گفت: خداوندا من به رضاي تو راضي هستم وتو را بسيار شكر مي كنم, تو چقدر بزرگ و دانا هستي.