شعر پروین

    از زيباترين اشعار پروين كه ابياتي از آن به شكل ضرب المثل درآمده و فراگير شده است و سعي و عمل را بسيار مي ستايد؛ صحبت و مناظره‌ي "مور و سليمان" است:

مور و سليمان

به راهی در، سلیمان دید موری

که با پای ملخ می کرد زوری

به زحمت خویش را هر سو کشیدی

و زان بار گران هر دم خمیدی

چنان بگرفته راه سعی در پیش

که فارغ گشته از هر کس، جز از خویش

نه اش پروای از پای اوفتادن

نه اش سودای کار از دست دادن

به تندی گفت: کای مسکین نادان

چرایی فارغ از ملک سلیمان؟

بیا زین ره به قصر پادشاهی 

بخور در سفره ما هر چه خواهی

ره است اینجا و مردم رهگذارند

مبادا بر سرت پایی گذارند

مکش بیهوده این بار گران را

میازار از برای جسم، جان را

بگفت: از سور کمتر گوی با مور

که موران را قناعت خوش تر از سور

نیفتد با کسی ما را سرو کار

که خود هم توشه داریم و هم انبار

مرا امید راحت هاست زین رنج

من این پای ملخ ندهم به صد گنج

گرت همواره باید کامکاری

ز مور آموز رسم بردباری

حساب خود نه کم گیر و نه افزون

منه پای از گلیم خویش بیرون

چه در کار و چه در کار آزمودن

نباید جز به خود محتاج بودن

     ( پروین اعتصامی)

داستانک

 

خدايا چرا من؟!

 

"آرتور اشي" قهرمان افسانه اي تنيس ويمبلدون به خاطر خونِ آلوده اي که در جريان يک عمل جراحي در سال 1983 دريافت کرد، به بيماري ايدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد. او از سراسر دنیا نامه هايي از طرفدارانش دريافت کرد. يکي از طرفدارانش نوشته بود: چرا خدا تو را براي چنين بيماري انتخاب كرد؟

او در جواب گفت:

 در دنيا، 50 ميليون کودک بازي تنيس را آغاز مي کنند. 5 ميليون نفر ياد مي گيرند که چگونه تنيس بازي کنند. 500 هزار نفر تنيس را در سطح حرفه اي ياد مي گيرند. 50 هزار نفر پا به مسابقات مي گذارند. 5 هزار نفر سرشناس مي شوند. 50 نفر به مسابقات ويمبلدون راه پيدا مي کنند، چهار نفر به نيمه نهايي مي رسند و دو نفر به فينال ...

و آن هنگام که جام قهرماني را روي دستانم گرفته بودم، هرگز نگفتم خدایا چرا من؟ و امرز هم که از اين بيماري رنج مي کشم، نيز نمي گويم  خدایا چرا من؟

عکس

قصه ما مثل شد

شتر دیدی؟ ندیدی

اگر یك نفر از رازی خبردار باشد و بروز دادن آن، باعث زحمت و گرفتاری خودش یا دیگری بشود به او می‌گویند شتر دیدی ندیدی.

‌گویند:سعدی از دیاری به دیار دگر می‌رفت. در راه چشمش به جای پای یك مرد و یك شتر افتاد كه از آنجا عبور كرده بودند. كمی كه رفت یك طرف راه مگس و طرف دیگر پشه به پرواز دید. پیش خود گفت: «یك لنگه بار این شتر عسل و لنگه دیگرش روغن بوده» باز نگاهش به خط  راه افتاد دید علف‌های یك طرف جاده خورده شده و طرف دیگر نخورده باقی مانده؛ گمانش برد: « شتر یك چشم كور و یك چشم بینا داشته»

از قضا خیالات سعدی همه درست بود و ساربانی كه از مقابلش گذشته بود به خواب می‌رود و وقتی كه بیدار می‌شود می‌بیند شترش رفته. او سرگردان بیابان شد تا به سعدی رسید. پرسید: «شتر مرا ندیدی؟» سعدی گفت: «ترا شتر یك چشم كور نبود؟» مرد گفت: «آری» گفت: « یك لنگه بار شتر عسل، لنگه دیگرش روغن نبود؟» گفت: «آری»  سعدی گفت: «من ندیدم!» مرد ساربان كه همه نشان‌ها را درست شنید عصبانی شد و گفت: «شتر مرا دزدیده‌ای همه نشانی‌ها نیز صادق است.» بعد با چوبی كه در دست داشت شروع كرد سعدی را زدن. سعدی تا خواست بگوید من از روی جای پا و علامت‌ها فهمیدم چند تایی چوب ساربانی خورده بود، وقتی مرد ساربان باور كرد كه او شتر را ندزدیده راه افتاد و رفت. سعدی زیر لب زمزمه كرد و گفت:

سعدیا چند خوری چوب شترداران را    تو شتر دیدی؟ نه جا پاشم ندیدم!

با اجازه کارگروه روانشناسی

 

سه چیز در زندگی پایدار نیست:
رویاها
موفقیت ها
شانس؛

سه چیز در زندگی وقتی از دست رفت دیگر باز نمی گردد:
زمان
گفتار
موقعیت؛

سه چیز ما را نابود می کند:
تکبر
زیاده طلبی
عصبانیت؛

سه چیز انسانها را می سازد:
کار سخت
صمیمیت
تعهد؛

سه چیز در زندگی بسیار ارزشمند است:
عشق
اعتماد به نفس
دوستان؛

سه چیز در زندگی که هرگز نباید آنها را از دست داد:
آرامش
امید
صداقت؛

خوشبختی مادر زندگی بر سه اصل است:
تجربه ی دیروز
استفاده از امروز
امید به فردا؛

تباهی زندگی ما نیز بر سه اصل است:
حسرت دیروز
اتلاف امروز
ترس از فردا .

 

 

صدقه

پیرمرد خسته کنار صندوق صدقه ایستاد.

دست برد و از جیب کوچک جلیقه‌اش سکه‌ای بیرون آورد.

در حین انداختن سکه متوجه نوشته روی صندوق شد: صدقه عمر را زیاد می‌کند، منصرف شد!!!

داستانک

فقیر، ثروتمند

روزی یک مرد ثروتمند پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آن جا زندگی می کنند ، چقدر فقیر هستند.

آنها یک روز و یک شب را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند. در راه بازگشت و در پایان سفر ، مرد از پسرش پرسید : نظرت درباره مسافرتمان چه بود؟

پسر پاسخ داد: عالی بود پدر …

پدر پرسید: آیا به زندگی آنها توجه کردی؟

پسر پاسخ داد: فکر کنم.

پدر پرسید : چه چیز از این سفر یاد گرفتی؟

پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت :

فهمیدم که ما در خانه ، یک سگ داریم و آنها ۴ تا .

ما در حیاط مان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند.

حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی نهایت است.

در پایان حرف های پسر زبان مرد بند آمده بود ،

پسر اضافه کرد:

متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعا چقدر فقیر هستیم…

 

قصه ما مثل شد

     کینه شتری

بشر جایزالخطاست و از این رو بسیاری از اعمال و رفتار آدمی که ناشی از اشتباه یا علت جهالت و جوانی باشد قابل عفوو بخشایش است ولی بعضیها که لذت عفو را نچشیده اند در انتقام و کینه توزی چنان یکدنده و مقاوم هستند که به هیچ وجه حاضر نمی شوند ذره ای ازانتقامجویی خارج شوند.
کینه توزی این گونه افراد لجوج و یکدنده درعرف اصطلاحا به کینه شتری تعبیرشده است.
کینه شتری کینه پی گیری است که تاکنون سابقه نداشته مهربانی و ملاطفت مجدد ساربان بتواند آن را تعدیل نماید . شتر خشمگین همواره منتظر فرصت مناسب است که انتقامش را از ساربان متجاوز بگیرد . عجب در این است که شتر مست و دیوانه به ساربان مورد نظر هنگامی که در جمع قرار دارد هرگز حمله نمی کند . فقط نگاه خشم آلودش را که شراره انتقام از آن می بارد به چشمان آن ساربان می اندازد و پیاپی نعره های چندش آور و هولناک سر می دهد زیرا شتر نر کینه توز در عین مستی و دیوانگی خوب احساس می کند که اگر در میان جمع به ساربانی که اذیتش کرده حمله کند سایرین با چوب و چماق به جانش می افتند . وای به روزی که شتر مست و کینه توزآن فرصت مناسب را به چنگ آورد و ساربان مورد نظر را یکه و تنها در بیابان گیر بیاورد . البته ساربانان برای این طور مواقع راه چاره و علاجی اندیشیدند که به لیاقت و زرنگی آنان بستگی دارد . وقتی ساربان در بیابان مورد حمله شتر خشمگین قرار گرفت راه نجاتش این است که در حال فرار، لباسهایش را یکایک درآورد و به پشت سرش بیندازد .
در اینجاست که شتر گول می خورد و به جای ساربان که در حال فرار است لباسی را که جلویش افتاده به دندان می گیرد .
سپس مجدداً با پاهای درازش به تعقیب ساربان می پردازد و خود را به او می رساند . ساربان یک تکه دیگر از لباسهایش را می اندازد و خلاصه به این ترتیب تا آخرین تکه لباس خود را بیرون آورده در حال فرار جلوی شتر انتقامجو می اندازد . چنانچه تا زمانی که لباسهایش تمام شد توانست خود را به آبادی یا پناهگاهی برساند بدون شک نجات خواهد یافت وگرنه مرگش حتمی است آن هم چه مرگ فجیع و دلخراشی!

 

زندگینامه

قیصر امین‌پور در ۲ اردیبهشت ۱۳۳۸ درگتوند شوشتر در استان خوزستان به دنیا آمد.

وی در سال ۱۳۶۳ در رشته زبان و ادبیات فارسی به دانشگاه رفت و این رشته را تا مقطع دکترا گذراند .

دکتر قیصر امین‌پور، تدریس در دانشگاه را در سال ۱۳۶۷ و در دانشکاه الزهرا آغاز کرد. وی همچنین در سال ۶۸ موفق به کسب جایزه نیما یوشیج موسوم به مرغ آمین بلورین شد.

از وی در زمینه‌هایی چون شعر کودک و نثر ادبی، آثاری منتشر شده‌است

      طوفان در پرانتز

      ظهر روز دهم

      مثل چشمه، مثل رود

      بی بال پریدن

      به قول پرستو

       آینه های ناگهان و...

وی سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶ در بیمارستان دی درگذشت. پیکر این شاعر در زادگاهش گتوند و در کنار مزار شهدای گمنام این شهرستان به خاک سپرده شد.

شعر زیر از آثار اوست:

پیش از این ها فکرمیکردم خدا                 خانه ای دارد میان ابر ها

مثل قصر پادشاه قصه ها                        خشتی از الماس و خشتی از طلا

پایه های برجش از عاج و بلور                   بر سر تختی نشسته با غرور

ماه ، برق کوچکی از تاج او                       هر ستاره ، پولکی از تاج او

هیچ کس از جای او آگاه نیست                 هیچ کس را در حضورش راه نیست

پیش از این ها خاطرم دلگیر بود                 از خدا در ذهنم این تصویر بود

آن خدا بی رحم بود و خشمگین                خانه اش در آسمان دور از زمین

هر چه میپرسیدم ، از خود ، از خدا             از زمین ، از آسمان ، از ابر ها

زود میگفتند : این کار خداست                   پرس و جو از کار او کاری خطاست

تا خطا کردی ، عذابت میکند                       در میان آتش ، آبت میکند

نیت من ، در نماز و در دعا                           ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه میکردم ، همه از ترس بود                  مثل از بر کردن یک درس بود

مثل تمرین حساب و هندسه                        مثل تنبیه مدیر مدرسه

تا که یک شب دست در دست پدر                  راه افتادم به قصد یک سفر

در میان راه ، در یک روستا                             خانه ای دیدم ، خوب و آشنا

زود پرسیدم : پدر اینجا کجاست ؟                  گفت: اینجا خانه ی خوب خداست !  

گفت : اینجا میشود یک لحظه ماند                 گوشه ای خلوت ، نمازی ساده خواند

گفتمش ، پس آن خدای خشمگین                خانه اش اینجاست ؟ اینجا ، در زمین ؟

گفت : آری خانه او بی ریاست                        فرشهایش از گلیم و بوریاست

مهربان و ساده و بی کینه است                      مثل نوری در دل آیینه است

عادت او نیست خشم و دشمنی                     نام او نور و نشانش روشنی ...

تازه فهمیدم خدایم این خداست                      این خدای مهربان و آشناست

دوستی ، از من به من نزدیک تر                        از رگ گردن به من نزدیک تر

می توان با این خدا پرواز کرد                            سفره دل را برایش باز کرد

کمی از بحر طویلی که کمی نیمائیست

 

یادم آمد شب بی چتر وکلاهی

 که به بارانی مرطوب خیابان زدم آهسته و گفتم

 چه هوایی است خدایی

 من و آغوش رهائی

 سپس آنقدر دویدم طرف فاصله تا از نفس افتاد نگاهم به نگاهی

 دلم آرام شد آنگونه که هر قطرهء باران غزلی بود نوازش گر احساس که می گفت فلانی!

چه بخواهی چه نخواهی

                         به سفر می روی امشب

 چمدانت پر باران شده،

 پیراهنی از ابر به تن کن وبیا !

 پس سفر آغاز شد و

                     نوبت پرواز شد و

                                   راه نفس باز شد و

 قافیه ها از قفس حنجره آزاد و رها در منِ شاعر، منِ بی تاب تر از مرغ مهاجر،

 به کجا می روم،

 اقلیم به اقلیم خدا هم سفرم بود و جهان زیر پرم بود سراسر

 که سر راه به ناگاه، مرا تیشهء فرهاد صدا زد :

نفسی صبر کن ای مرد مسافر

 قسمت می دهم ای دوست

 سلام منِ دلخستهء مجنون شده را نیز

 به شیرین غزلهای خداوند، به معشوق دوعالم برسان.

 باز دلم شور زد، آخر به کجا می روی ای دل

             که چنین مست ورها می روی ای دل

                        مگر امشب به تماشای خدا می روی ای دل

چشم وا کردم وخود را وسط صحن وسرا ،

عرش خدا،

            کرب وبلا ،

مست و رها،

 در دل آیینه،

     جدا از غم دیرینه

 ولی دست به سینه یله دیدم.

 من سر تا به قدم،

           محو حرم،

 بال ملک دور و برم،

 یک سره مبهوت به لاهوت رسیدم .

چه بگویم که چه دیدم که دل از خویش بریدم، به خدا رفت قرارم

 نه،

 به توصیف چنین منظره ای واژه ندارم.

 سپس آهسته نشستم،و نوشتم

 فقط ای اشک امانم بده تا سجدهء شکری بگذارم

 خدایا تو بگو این منم آیا که سراپا شده ام محو تمنا و تماشا

 رسیده است لبِ تشنه به دریا

دلم آزاد شد از همهمه

           دور از همه

   مدهوش

 غم وغصه فراموش،

 در آغوش ضریح پسر فاطمه آرام سر انجام گرفتم

 شاعر: سید حمیدرضا برقعی