«حضور»

و خدایی که در این نزدیکی است:
لای این شب بوها،پای آن کاج بلند
روی آگاهی آب،روی قانون گیاه
«سهراب سپهری»


مردی با خود زمزمه کرد: خدایا با من حرف بزن!

یک سار شروع به خواندن کرد اما مرد نشنید.

فریاد برآوررد خدایا با من حرف بزن......آذرخش در آسمان غرید اما مرد اعتنایی نکرد.

مرد به اطراف خود نگاه کرد و گفت:پس تو کجایی؟؟؟؟ بگذار تو را ببینم....... ستاره ای درخشید اما مرد ندید.

مرد فریاد کشید"خدایا یک معجزه به من نشان بده"......کودکی متولد شد و اما مرد باز توجهی نکرد

مرد در نهایت یاس فریاد زد: خدایا خودت را به من نشان بده و بگذار تو را ببینم.........از تو خواهش میکنم...

پروانه ای روی دست مرد نشست

اما مرد پروانه را پراند و به راهش ادامه داد  درحالیکه نفهمیده بود تمام این اتفاقات نشانه هایی از طرف خداوند

بودند تا او متوجه حضور خداوند شود...



الگو

تا حالا به آدمای اطرافتون دقت کردین؟
شده تا حالا احساس کنید دوتا از آدمایی که میشناسید و فوق العاده باهم دوستند چقدر شبیه هم رفتار می کنند؟شبیه هم می خندد،شبیه هم ابراز تاسف می کنند و به طور کلی شبیه هم رفتار می کنند!
و این از خصوصیات بارز آدم هاست برای همینه که همیشه می گویند:مواظب دوستات باش و دوستاتو درست انتخاب کن. پیامبر اکرم(ص) می فرمایند:آدمی بر آیین دوست و رفیق خود است.چون آدم ها ارادی و غیر ارادی شبیه اونی می شوند که دوستش دارند و حس می کنند برتری خاصی نسبت بهشون داره.البته این الگو پذیری فقط محدود به آدم ها نمیشه چون ذهن آدمی اونقدر قدرت داره که حتی با یک عکس،یک شخصیت کارتونی و خیلی چیزهای دیگه ارتباط برقرار کنه و از اون ها الگو برداره .اینجوری میشه که جنگ نرم اتفاق می افته و دشمنان ما به جای استفاده از اسلحه های پیشرفته و انواع توپ و تانک از اسلحه هایی به شدت مخرب تر از اون استفاده می کنند.
و حالا سرمایه هاشونو میزارن رویه فیلم ها،عروسک ها،بازی ها و وسایل دیگه ای که در دسترس ما قرار می گیرد و ما ناخودآگاه جذب اون ها میشیم و روش هایی که اون ها دوست دارند رو الگوی خودمون قرار می دیم.
و بدون این که متوجه بشیم شبیه عروسک خیمه شب بازی می شیم که نخ هاش دست اوناست پس به همون جهتی میریم که اونا می خواهند به همون نوعی لباس می پوشیم که اون ها واسمون انتخاب کردند که درست برخلاف ارزش های ایرانی و اسلامی ماست.

تا حالا فکر کردید امام حسین(ع) و یارانشون چرا قیامی رو انجام دادند که مطمئن بودند در اون به ظاهر شکست می خورند و حتما خودشون و تمامی افرادشون شهید می شوند؟
کربلا مجموعه ای بود از الگوهای بزرگی  که ما برای یه زندگی هدفمند و قشنگ احتیاج داریم:

شجاعت، ایثار، اخلاص، مقاومت، بصیرت،‌‌ ظلم‌‌ستیزی، دشمن‌‌شناسی، فداكاری، اطاعت از پیشوا، عشق به شهادت و زندگی ابدی، سرمشق است که باید از آن هاپیروی كرد.
صبر حضرت زینب(س)،پایدار موندن 72تن بر قول و عهدشون با امام حسین(ع)،نماز اول وقت در سخت ترین شرایط و ارتباط با خداوند بلند مرتبه و خیلی چیزهای دیگه

برای مصیبت های امام حسین اشک ریختن لازم هست اما کافی نیست. امام حسین(ع) شهید نشدند تا ما براشون خون گریه کنیم بلکه ایشون با خانواده و اصحابشون به کربلا رفتند تا ما الگوهامونو درست انتخاب کنیم.
و در شرایط سخت چراغ راهی داشته باشیم که «ان الحسین مصباح الهدی و سفینه النجاه»


پ.ن:خب پایانشو عوض کردم بهتر شد؟نمی دونم فکر می کنم شاید رفته باشه در حیطه موضوع های دیگه!


دیو و دزد

روزی روزگاری مرد پارسا به بازار شهر رفت وگاوی خریدوبه سوی خانه اش روان شد.

گاو،درشت وچالاک بود،برای همین میان راه دزدی هوس کرد آنرا صاحب شود.

این بود که سایه به سایه مرد پارسا به راه افتاد.

هنوز مدتی از این وضع نگذشته بود که دزد یک نفر را دیدکه شانه به شانه او می آید.

از این که ناگهان اورا دیده بود،تعجب کرد وپرسید:

«توکنار من چه می کنی؟»

او گفت:«من دیوم،خودم رابه صورت آدم درآورده ام تا هر جا که شد

این مرد پارسا را بکشم ،توبرای چه دنبال این مرد می روی؟»

ـ کار من دزدی وراهزنی است .گاو این مرد چشم مراگرفته ،

تاصاحب آن گاو نشوم،آرام نمی گیرم!

دیو گفت:« پس هردو بااین مردپارسا کار داریم،ولی یکی برای کشتن یکی برای

بردن گاو او!»

دزد گفت :«پس تاهردو به آنچه که می خواهیم نرسیده ایم،دوست وهمراهیم!»

مرد خدااز پیش ودزد ودیو به دنبال او رفتند تا به خانه اش رسیدند.

وقتی به آنجارسیدند دیگر شب شده بود.مرد پارسا گاو را به طویله برد.آب وعلفی برایش

گذاشت وجای اوراتمیز کردوبه اتاق رفت تا بخوابد.در این وقت دیو ودزد داخل خانه

رفتند،ولی پیش از آن که کارشان راشروع کنند،

دزد با خودش گفت:«اگر زود تر از آن که من گاوراببرم،مرد پارسا بیدار شدچه؟

از کجا معلوم که دیو بتواند اورابکشد؟»

دیو با خودش گفت:«اگر پیش از آن که من مرد پارسارابکشم، باسروصدای دزد

که می خواهد گاو رااز خانه بیرون ببرد،مرد از خواب بیدار شود چه؟

از کجا معلوم که دزد بتواند گاورابی سر وصداببرد؟ »

دیو ودزد این فکر هارا با خود کردند که دزد گفت:«گوش کن رفیق !بهتر است

 اول من گاو راببرم بعد تومردپارسارا بکشی،این کار به عقل نزدیکتر است می ترسم

که تو کاری دست من بدهی.»

دیو گفت:«اشتباه نکن. کار من به عقل نزدیک تر است،اگر من اول مرد پارسارا بکشم

توراحت تر می توانی گاو را از خانه خارج کنی »

دزدگفت:«ولی من اول این مرد وگاوش رادیدم.»

دیو گفت:«ولی تو به دنبال گاو او روان شدی من خودش را می خواستم،

پس بهتر است من اول کارم راشروع کنم.»

دزدگفت:«تودیوی نمی فهمی!می خواهی کاری کنم تا از آدم کشی پشیمان شوی؟»

دیوگفت:«تو دزدی نمی دانی!می خواهی کاری کنم که آن گاو را در خواب هم

نبینی؟»

دزد رو به اتاق مرد پارسا فریاد کشید:«بلند شوای مرد،چه نشسته ای کهدیو

قصدجان توراکرده!»»

دیو هم بلند تر از دزد فریاد کشید:«بیدار شو ای مردچه خوابیده ای که دزد برای بردن

گاو تو آمده!»

بااین سروصدا مرد پارسا از خواب بیدار شد.فریاد زد واز همسایگان کمک خواست.

همسایه ها با چوب وسنگ و هر چه همراه داشتند به دیو ودزدحمله کردند.

دیو ودزد دیگر جای ماندن نداشتند وپابه فرار گذاشتند.

یکی از همسایه هاپرسید:«ای مرد خدا چه شدکه از آمدن دیو ودزدبه خانه ات

خبردار شدی؟»

مرد پارسا گفت:«من بی خبر بودم.خودشان به جان هم افتادندوجان ودارایی من در امان

ماند.دعوای آنهابرای من خیر وخوبی به همراه داشت.

به هر حال عدو (دشمن) شودسبب خیر گر خدا خواهد

ادامه نوشته