روزی روزگاری مرد پارسا به بازار شهر رفت وگاوی خریدوبه سوی خانه اش روان شد.
گاو،درشت وچالاک بود،برای همین میان راه دزدی هوس کرد آنرا صاحب شود.
این بود که سایه به سایه مرد پارسا به راه افتاد.
هنوز مدتی از این وضع نگذشته بود که دزد یک نفر را دیدکه شانه به شانه او می آید.
از این که ناگهان اورا دیده بود،تعجب کرد وپرسید:
«توکنار من چه می کنی؟»
او گفت:«من دیوم،خودم رابه صورت آدم درآورده ام تا هر جا که شد
این مرد پارسا را بکشم ،توبرای چه دنبال این مرد می روی؟»
ـ کار من دزدی وراهزنی است .گاو این مرد چشم مراگرفته ،
تاصاحب آن گاو نشوم،آرام نمی گیرم!
دیو گفت:« پس هردو بااین مردپارسا کار داریم،ولی یکی برای کشتن یکی برای
بردن گاو او!»
دزد گفت :«پس تاهردو به آنچه که می خواهیم نرسیده ایم،دوست وهمراهیم!»
مرد خدااز پیش ودزد ودیو به دنبال او رفتند تا به خانه اش رسیدند.
وقتی به آنجارسیدند دیگر شب شده بود.مرد پارسا گاو را به طویله برد.آب وعلفی برایش
گذاشت وجای اوراتمیز کردوبه اتاق رفت تا بخوابد.در این وقت دیو ودزد داخل خانه
رفتند،ولی پیش از آن که کارشان راشروع کنند،
دزد با خودش گفت:«اگر زود تر از آن که من گاوراببرم،مرد پارسا بیدار شدچه؟
از کجا معلوم که دیو بتواند اورابکشد؟»
دیو با خودش گفت:«اگر پیش از آن که من مرد پارسارابکشم، باسروصدای دزد
که می خواهد گاو رااز خانه بیرون ببرد،مرد از خواب بیدار شود چه؟
از کجا معلوم که دزد بتواند گاورابی سر وصداببرد؟ »
دیو ودزد این فکر هارا با خود کردند که دزد گفت:«گوش کن رفیق !بهتر است
اول من گاو راببرم بعد تومردپارسارا بکشی،این کار به عقل نزدیکتر است می ترسم
که تو کاری دست من بدهی.»
دیو گفت:«اشتباه نکن. کار من به عقل نزدیک تر است،اگر من اول مرد پارسارا بکشم
توراحت تر می توانی گاو را از خانه خارج کنی »
دزدگفت:«ولی من اول این مرد وگاوش رادیدم.»
دیو گفت:«ولی تو به دنبال گاو او روان شدی من خودش را می خواستم،
پس بهتر است من اول کارم راشروع کنم.»
دزدگفت:«تودیوی نمی فهمی!می خواهی کاری کنم تا از آدم کشی پشیمان شوی؟»
دیوگفت:«تو دزدی نمی دانی!می خواهی کاری کنم که آن گاو را در خواب هم
نبینی؟»
دزد رو به اتاق مرد پارسا فریاد کشید:«بلند شوای مرد،چه نشسته ای کهدیو
قصدجان توراکرده!»»
دیو هم بلند تر از دزد فریاد کشید:«بیدار شو ای مردچه خوابیده ای که دزد برای بردن
گاو تو آمده!»
بااین سروصدا مرد پارسا از خواب بیدار شد.فریاد زد واز همسایگان کمک خواست.
همسایه ها با چوب وسنگ و هر چه همراه داشتند به دیو ودزدحمله کردند.
دیو ودزد دیگر جای ماندن نداشتند وپابه فرار گذاشتند.
یکی از همسایه هاپرسید:«ای مرد خدا چه شدکه از آمدن دیو ودزدبه خانه ات
خبردار شدی؟»
مرد پارسا گفت:«من بی خبر بودم.خودشان به جان هم افتادندوجان ودارایی من در امان
ماند.دعوای آنهابرای من خیر وخوبی به همراه داشت.
به هر حال عدو (دشمن) شودسبب خیر گر خدا خواهد!»
