تبليغاتX
ایتوک ... ایتوک

ایتوک ... ایتوک

و ز باران، كمی بیاموزیم/كه بباریم و حرف كم بزنیم
نظر بدهید
سلام بر تمام بارانی ها

بر اساس مصوبات جدید دوستان می توانند نظرات خود را از طریق ایمیل زیر با ما در میان بگذارند.لازم است در محل موضوع ایمیل نام مطلب مورد نظر نوشته شود. با تشکر از یاری شما

barang.1382@gmail.com

+نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1390ساعت18:24توسط حنانه مروت دار |
«حضور»
و خدایی که در این نزدیکی است:
لای این شب بوها،پای آن کاج بلند
روی آگاهی آب،روی قانون گیاه
«سهراب سپهری»


مردی با خود زمزمه کرد: خدایا با من حرف بزن!

یک سار شروع به خواندن کرد اما مرد نشنید.

فریاد برآوررد خدایا با من حرف بزن......آذرخش در آسمان غرید اما مرد اعتنایی نکرد.

مرد به اطراف خود نگاه کرد و گفت:پس تو کجایی؟؟؟؟ بگذار تو را ببینم....... ستاره ای درخشید اما مرد ندید.

مرد فریاد کشید"خدایا یک معجزه به من نشان بده"......کودکی متولد شد و اما مرد باز توجهی نکرد

مرد در نهایت یاس فریاد زد: خدایا خودت را به من نشان بده و بگذار تو را ببینم.........از تو خواهش میکنم...

پروانه ای روی دست مرد نشست

اما مرد پروانه را پراند و به راهش ادامه داد  درحالیکه نفهمیده بود تمام این اتفاقات نشانه هایی از طرف خداوند

بودند تا او متوجه حضور خداوند شود...



+نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت8:20توسط باقری |
10جمله برای موفقیت
1-برنامه ریزی کن وقتی که دیگران مشغول بازی کردن اند.

2-مطالعه کن وقتی که دیگران در خواب اند.

3-تصمیم بگیر وقتی که دیگران مرددند.

4-خود را اماده کن وقتی که دیگران در خیال پردازی اند.

5-شروع کن وقتی که دیگران در حال تعلل اند.

6-کار کن وقتی که دیگران در حال تصمیم گرفتن اند.

7-صرفه جویی کن وقتی که دیگران در حال اسراف اند.

8-لبخند بزن وقتی که دیگران خشمگین اند.

9-گوش کن وقتی که دیگران در حال صحبت کردن اند.

10-پافشاری کن وقتی که دیگران در حال رها کردن اند.

+نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت12:13توسط گروه آموزش |
برخورد پیامبر (ص) با کودکان

توجه پيا مبر (ص) به بازي كودكان تنها اختصاص به امام حسن (ع) وامام حسين (ع) نداشت، بلكه با همه ي كودكان يكسان بود.

روزی پيا مبر (ص) براي اقامه نماز عازم مسجد بود ، درراه مسجد باكودكاني بر خورد كه به بازي مشغول بودند. كودكان همين كه پيا مبر (ص) را ديدند به سو ي او دويدند وبرگرد آن حضرت حلقه زدند وهريك مي گفت: شتر ما باش (تا بر دوش تو سوار شويم).

كودكان كه رفتار پيا مبر (ص) را با امام حسن وامام حسين (ع) اين گونه ديده بودند ، انتظار داشتند كه رسول خدا (ص) به آنها پا سخ مثبت دهد. حضرت هم انتظار آنها را برآورده سا خت.

 مردم که براي اقامه نماز در مسجد ، منتظر آن حضرت بودند ، بلال را به سراغ آن حضرت فرستادند. همين كه بلال درراه با اين جريان مواجه شد ، عرض كرد: يا رسول الله مردم منتظرند .

حضرت فرمود : برا ي من تنگ شدن وقت نماز بهتر از تنگ شدن دل اين كودكان ا ست.

سپس فرمود: برو به خانه ام و اگر چيزي هست براي كودكان بياور، بلال رفت و تمام خانه را جستجو كرد. تعدادی گردو يافت و آنهارا نزدحضرت آورد، پيا مبر(ص) گردوهارا در دست گرفتند وخطاب به كودكان فرمودند: 

 آ يا شتر خودرا به اين گردو ها مي فروشيد ؟

 كودكان به اين معامله رضا يت دادند و با خوشحالي پيا مبر (ص) را رها كردند. پيا مبر (ص) راهي مسجد شدند وفرمودند: خدا رحمت كند برادرم يوسف را كه او را به چند درهم فروختند ومرا به چند گردو.!

+نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت23:35توسط حجت بشگاه |
روش سریع تراختنبرگ
باز هم تعجب نکنید خودمم!!!!این رو کتابش رو از بین وسایل دوران دبیرستانم

فک کنم اول دبیرستان یا سوم راهنمایی بود) پیدا کردم اون موقع که خیلی برام قشنگ بود وبه جای خوندن

 درسهام اینو میخوندم!!! کتابش رو اون موقع با هزار زحمت از کتابخانه ملی تو تهران به واسطه دانشگاه

 علم وصنعت گیر آوردم.آخه میدونید اون موقع ها تکنولوژی اینقدر پیشرفت نکرده بودکه هر کتابی تو

 اینرنت پیدا بشه.گفتم شاید برای بچه ها هم جذاب باشه.در  ضمن این کتاب 304 صفحه هست که همه نوع

 ضرب رو توش یاد داده.

 

در این قسمت میخواهیم عمل ضرب رابدون از بر داشتن  جدول ضرب انجام دهیم .ناممکن به نظر میرسد؟نه

 تنها ممکن است بلکه خیلی آسان است.البته باید این راهم بگم که با استفاده از جدول ضرب هیچ مخالفتی

 نداریم.اغلب اشخاص جدول ضرب راخوب بلدند به عبارت دیگر همه آن را خوب از بر کرئه اند.وفقط ممکن

 است در چند مورد دچار تردید شوند.ممکن است8*7یا 6*9تا قدری شک کند ولی 4*5و اعداد کوچک

 برای همه مثل"آب خوردن است"

کاری که اینجا انجام میدم میخواهیم ابتدا ضرب اعداد در 11 را بررسی کنیم

روش ضرب اعداد در عدد ۱۱

روش تراختنبرگ برای ضرب اعداد مختلف در عدد یازده به صورت زیر است:

1-آخرین عدد مضروب (عددی که در یازده ضرب می‌شود) را به عنوان رقم سمت راست جواب می‌نویسیم

2-هر عدد متوالی از مضروب با همسایه طرف راست آن جمع می‌شود

3-اولین عدد مضروب، رقم سمت چپ جواب می‌شود. این آخرین مرحله محاسبه‌است

مثال: ۱۱×۶۳۳

حل:

1-آخرین رقم ۶۳۳ اولین رقم سمت راست جواب است. یعنی عدد۳

2-هر رقم متوالی از عدد۶۳۳ با همسایه طرف راست آن جمع می‌شود، یعنی ۳+۳ می‌شود که از آن عدد ۶ به دست می‌آید. این دستور را دوباره به همان شکل تکرار می‌کنیم، اینبار ۳+۶ که از آن عدد ۹ به دست می‌آید.

3-اولین رقم ۶۳۳ یعنی ۶، اولین رقم سمت چپ جواب می‌شود.

بنابر این حاصلضرب ۶۳۳×۱۱ می‌شود ۶۹۶۳

در باره ی اعدا طولانی تر هم همین کار رو میکنیم

خوب حالا بگو ببینم که جواب ضرب زیر با این روش چند میشه؟

721324*11

 

+نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت21:19توسط مهدی علیزاده |
نابغه هایی که در کودکی کودن شمرده می شدند...!! ( اصلاح شده)
1- آلبرت انیشتن در کودکی دچار بیماری دیسلسیک بود.یعنی معنی و مفهوم کلمات و عبارات را درست تشخیص نمی داد. معلم آلبرت انیشتن او را عقب مانده ذهنی، غیر اجتماعی و همیشه غرق در رویاهای احمقانه توصیف می کرد، ضمنا وی دوبار در امتحانات کنکور دانشگاه پلی تکنیک زوریخ مردود شد!!  او کمی بعد بزرگترین فیزیکدان دنیا شد...!!!

2- توماس ادیسون که معلمانش از آموزش او در مدرسه عاجز مانده بودند در تمام طول تحصیل کم ترین نمره ها را از درس فیزیک می گرفت ولی همین شخص بعدها موفق شد بیش از هزار وصد وپنجاه اختراع جامعه بشریت عرضه کند که بیشتر آنها در زمینه علم فیزیک بوده است!!

3- معلم بتهوون می گفت در طول زندگیش "اوچیزی یاد نخواهد گرفت"

به جرات میتوان گفت بتهوون چندین سال بعد معروف ترین موسیقی دان جهان شد.

4- پیکاسو یکی از معروفترین نقاشان جهان بدون کمک و حضور پدرش که در زمان امتحانات کنارش می نشست نمی توانست در درس هایش نمره قبولی کسب کند!!

5- هیلتون که مالک بیش از 300هتل در سرتاسر دنیاست در دوران کودکی برای گذران زندگی مجبور بود کف سالن‌ها و هتل ها را طی بکشد!!

6- جیمز وات که مخترع ماشین بخار بود فردی کودن توصیفش می کردند!!

7- امیل زولا نویسنده بزرگ فرانسوی دانش آموزی تنبل بود که در مدرسه از درس ادبیات معمولا نمره صفر می گرفت!


۸- لویی پاستور  زیست شناس و شیمی دان معروف فرانسوی در مدرسه یک محصل متوسط بود ودر دوره لیسانس در درس شیمی بین 22 نفر رتبه 22 را کسب کرد!

پاستوریزه کردن شیر و دیگر محصولات غذایی از اختراعات اوست..!!!

+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت23:8توسط حجت بشگاه |
پروفسور اشک دالن
داستان زندگی یک سوئدی:
از خیابان مولوی تهران تا تدریس فارسی در نروژ
پروفسور اشک دالن
یک معلم مدرسه در سال ۱۳۵۱ بر در خانه‌ای در خیابان مولوی ِ تهران، نوزادی را می‌یابد که والدینش به سادگی ر‌هایش کرده بودند، نوزادی که سر از پرورشگاه نارمک تهران درآورد. ۷ ماه بعد زن و شوهری سوئدی او را که به دلیل گریه زیاد در پرورشگاه «اشک» نام گرفته بود به فرزندی پذیرفته و با خود به سوئد بردند.
اشک، سال‌های بسیار، خود را سوئدی می‌دانست تا اتفافاً دریافت که ریشه ایرانی دارد و بازهم اتفاقاً چنان به فرهنگ و زبان ایرانی دل بست که همه مدارج ممکن را در بزرگسالی در رشته‌ای مربوط به ریشه خود طی کرد.
نوزاد خیابان مولوی آن روز، اشک ِ پرورشگاه نارمک، امروزه پروفسور اشک دالِن نام دارد و استاد زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه اسلوی نروژ است.

کتاب دستور زبان فارسی او کتاب مرجع در این رشته در اسکاندیناوی است. ترجمه اشعار مولانا و حافظ، چهارمقاله نظامی عروضی و فخرالدین عراقی از جمله دیگر آثار اوست.

 مصاحبه با اشک دالن درباره زندگی او
اشک دالن: من اشک دالن هستم و در سال ۱۳۵۱ در ایران به دنیا آمدم و الان ۳۷ سال است که در کشور سوئد زندگی می‌کنم.

زندگی شما در کشور سوئد داستان خودش را دارد. گویا شما هرگز در ایران بزرگ نشدید و زبان فارسی را هم در ایران نیاموخته‌اید؟
درست است. من هفت ماه اول زندگیم در یک پرورشگاه در تهران زندگی کردم و در هفت ماهگی پدر و مادر فعلی من از سوئد به ایران آمدند و مرا به فرزندی قبول کردند و من در سوئد بزرگ شدم و هیچ ارتباطی با ایران و فرهنگ ایرانی نداشتم تا زمانی که به ۲۰ سالگی رسیدم.

اگر امکان دارد در مورد این که چرا در پرورشگاه بودید، توضیح دهید؟
تا آنجایی که من اطلاع دارم فردی مرا جلو منزل شخصی در خیابان مولوی در سال ۵۱‌‌ رها کرده بود. آقایی که معلم مدرسه‌ای در نزدیک‌‌ همان خیابان بود مرا پیدا کرده و چند ساعت از من نگهداری کرد و بعد مرا به پرورشگاه نارمک تهران سپرده بود.

شما به طور کامل سوئدی بزرگ شده‌اید و همیشه خود را سوئدی می‌دانستید. چه شد که ناگهان به فرهنگ ایران و زبان فارسی علاقه‌مند شدید؟
من خودم را سوئدی می‌دانستم، اما شاید در سن ۱۲ یا ۱۳ سالگی متوجه شدم که ریشه‌ام در یک جای دیگر است، یعنی کشور ایران و خیلی مشتاق بودم و علاقه‌مند شدم بیشتر در مورد ایران و فرهنگ آن بدانم. چند سال طول کشید، کتاب‌هایی در مورد ایران خواندم و اتفاقا دو دوست ایرانی پیدا کردم که خیلی در مورد کشور ایران از آنها یاد گرفتم و بالاخره کنجکاو شدم که زبان فارسی را هم یاد بگیرم.

چگونه زبان فارسی یاد گرفتید؟
وقتی می‌خواستم دانشگاه بروم رشته خبرنگاری را انتخاب کردم، ولی چون به نظام وظیفه رفته بودم شش ماه وقت آزاد داشتم، بنابراین در رشته زبان فارسی ثبت نام کردم و چند کلاس زبان فارسی رفتم و شیفته این زبان شدم و خیلی دوست داشتم آن را ادامه دهم، یعنی‌‌ همان رشته ایران‌شناسی را چون چند معلم و استاد خیلی خوب و باسواد داشتم که چشم‌های مرا به فرهنگ و تاریخ ایران باز کرده بودند و شیفته یاد گرفتن بیشتر در مورد این زبان و فرهنگ بودم.
بعنوانه سوال آخر
آقای دالن، اسم شما «اشک» است. این اسم مخفف نام دیگری است یا از ابتدا همین بوده است؟
اسم من داستانی دارد. این اسم به ظاهر مخفف نام اشکان، پادشاه اول و دوم سلسله اشکانیان است که اسم‌شان اشک اول و اشک دوم بود. ولی من اسمم را در‌‌ همان پرورشگاه نارمک تهران گرفته بودم، چون کارمندان آنجا اسم‌هایی برای بچه‌ها انتخاب می‌کردند و من چون بیشتر از بچه‌های دیگر گریه می‌کردم اسم «اشک» را روی من گذاشتند. وقتی قرار بود به سوئد بیایم برای من گذرنامه صادر کردند و‌‌ همان اسم اشک در گذرنامه هم ثبت شده و در گذرنامه سوئدی هم همین طور.
 
مهم نیست از کجا اومدی مهم اینه به کجا میری وچی میشی
+نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت18:58توسط گروه آموزش |
تاریخچه مکتب خانه

مکتب یا مکتب‌خانه آموزشگاهی است که در آن معمولاً یک استاد که تحصیل کردهٔ علوم اسلامی است به کار آموزش می‌پردازد. این نوع مکان‌های آموزشی امروزه در کشورهایی مثل پاکستان و افغانستان زیاد است ولی در ایران جای خود را به مدرسه داده‌ است.

مکتب دار

در ایران قدیم به این استاد در صورت مرد بودن، مکتب دار یا آخوند یا آمیرزا (آقا میرزا) و استاد زن را خانم باجی یا ملا باجی می‌گفتند. مکتب دار معمولاً غیر از شهریه (مبلغی که برای آموزش دادن از خانواده دانش آموز گرفته می شد) دانش آموزان، از راه عریضه نویسی (نوشتن متن شکایت)، کاغذ نویسی و کاغذخوانی (نامه نگاری)، استخاره (کمک گرفتن از قرآن یا کتاب شعر برای تصمیم گیری) و همینطور رسیدگی به کارهای کوچک شرعی مردم نیز درآمد داشت.

مکتب پسران

سن شروع درس خواندن برای بچه ها حدود پنج سالگی بوده‌. بعد از یاد گرفتن هجا (حروف صدا دار) و ابجد (الفبای عربی)، شاگرد باید یک کله قند برای استاد می‌برده‌. آموزش بعدی، روخوانی جزء آخر قرآن (عم جزو) بوده و در همین زمان نیز خواندن یک کتاب فارسی (معمولا گلستان سعدی، کتاب جودی، خاله سوسکه، عاق والدین) به بچه، آموزش داده می‌شده. این روند تا هنگامی که بچه، هشت ساله شود ادامه می‌یافته و بعد از آن به پسران نوشتن یاد می دادند. غیر از نوشتن حروف، حساب و مسائل دینی هم به پسران آموخته می‌شد. آخر دوره آموزشی (که معمولاً پایان اطلاعات مکتبدار هم بود) در اینجا فرا می‌رسید.

مکتب دختران

آموزش خواندن برای دختران مجاز بوده. ولی دختران نباید نوشتنیاد می گرفتند. دیدن دستخط دختر توسط نامحرم گناه بوده‌است. از سوی دیگر دختران در هشت یا نه سالگی وقت شوهر کردنشان بود. بنابراین معمول نبوده که دختر، به غیر از خواندن چیزی یاد بگیرد.

تنبیه بدنی

از وسایل اولیه آموزشی مکتبخانه، تنبیه بدنی بود. فلک و شلاق معمولاً نزدیک دست مکتبدار بوده‌است. ترساندن از زیرزمین پر از عقرب هم از تنبیه های مکتبخانه‌ها بوده. برای دختران معمولاً از فلک استفاده نمی‌شده‌. نیشگون گرفتن و سوزن پشت دست زدن، تنبیه دختران بود.

سقوط مکتبخانه در ایران

از دوره صفویان، اول در اصفهان و بعد در تبریز و بقیه شهرهای بزرگ، افراد مذهبی اروپایی آموزشگاه‌هایی به روش غربی در ایران ساختند. در آخر دوره امیرکبیر، دارالفنون ساخته شد و از زمان مظفرالدین شاه، دبستان و دبیرستان در ایران ساخته شد. با شروع به کار رضاشاه و زیاد شدن مدرسه های مجانی، عملاً بساط مکتبخانه‌ها جمع شد.

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت12:50توسط خدمتگذار |
جهان پهلوان تختی
غلام‌رضا تختی در محله خانی‌آباد در جنوب تهران به دنیا آمد. از زندگی او جزئیات تاریخی زیادی در دست نیست.

 حاج قُلی، پدربزرگ غلامرضا تختی، در محلهٔ خانی‌آباد، فروشندهٔ خواربار بود. او در مغازه اش بر روی تخت بلندی می‌نشست و به همین سبب در میان اهالی خانی‌آباد به «حاج قلی تختی» شهرت یافته بود. همین نام بعدها به نام خانوادگی آنها تبدیل شد.

 رجب خان، پدر غلامرضا تختی، تاجری ورشکسته بود که زود درگذشت و او را با تنگدستی یتیم گذاشت.

ادامه مطلب
+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت14:27توسط حجت بشگاه |
مصطفی رحماندوست

من و این دانه را نمی بینی؟

آی آهسته تر قدم بردار

من و این دانه را نمی بینی؟

اندکی بیش از این مواظب باش

بهتر از این چرا نمی بینی؟

 

دانه ای در دهان خود دارم

دانه ام توشه زمستان است

می برم دانه را به لانه خود

فکر کردی که کارم آسان است؟

 

من و این دانه را نمی بینی؟

بی خبر فکر کار خود هستی

زیر پایت اگر بمیرم باز

در غم روزگار خود هستی

 

گرچه من مور کوچکی هستم

مثل تو جان و آرزو دارم

زنده بودن چقدر شیرین است

از غم و درد و رنج بیزارم

 

شهر من گرچه زیر خانه توست

شهر با نظم و خوب وزیبائیست

توی آن شهر خانه ای دارم

که کم از خانه تو اصلا نیست

 

بچه هائی که مثل گل هستند

توی خانه در انتظار منند

آشنایان پرتلاشم نیز

همه چشم انتظار کار منند

 

حرفهای دلم فراوان است

اندکی را شنیدی از بسیار

پس کمی فکر زیر پایت باش

یعنی آرامتر قدم بردار

+نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت20:46توسط حجت بشگاه |